اعترافات خنده دار شما : بیاید اعتراف کنید تا با هم بخندیم!

6
3,099 مشاهده

اعتراف های خنده دار! خنده دار ترین اعترافات شما! شما هم بیاید و اعتراف کنید

اعتـــــــرافـــــــــــ کـــــــنـــــــیــــــد

سلام به همه بازدیدکنندگان عزیز

امروز چند تا اعتراف های باحال و خنده دار (آخر خنده) رو برای شما میزارم

خنده دارترین اعتراف های دیگران + جالب ترین و جدیدترین اعترافات تکان دهنده و جالب مردم

من که از خوندنش خیلی حال کردم و کلی خندیدم

همه ی ما اعترافات خنده دار و جالبی داریم که حتما شنیدنی هست

 

 

نمونه هایی از اعترافات خنده دار و خنده دار ترین اعتراف های ایرانی

مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار

 چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم
مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار

یه بار با بچه ها بودیم یکی از دوستام رو بعد از مدت ها دیدم ، کلی ریش گذاشته بود
با خنده بهش گفتم : علی این ** بازیا چیه ؟ 😀
گفت پدرم فوت کرده
  گفتم تسلیت میگم 😐
مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار

 

به ادامه مطلب برید و بعد از خوندن مطلب، در قسمت نظرات هم اعترافات دیگران رو بخونید

و بعدش لطفا شما هم اعتراف خودتون رو در قسمت ادامه مطلب و نظرات برای ما بنویسید…

 

بقیه اعتراف های خنده دار و اعترافات طنز و جالب ایرانی را در ادامه مطلب بخوانید…
+
اعترافات دیگران را در قسمت نظرات بخوانید
و اعترافات خود را نیز اضافه کنید…

 

 

 

مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار 

اعتراف می کنم یه بار سر کلاس خوابم برده بود استاد می خواست از کلاس بیرونم کنه. ۳ دفعه گفت برو بیرون! گفتم: چشم الان می رم (اما هر کاری می کردم نمی شد!) دفعه آخر که داد زد گفت پس چرا نمیری؟ منم داد زدم گفتم بابا! پام خواب رفته!

مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار 

اعتراف می کنم کوچیک که بودیم وقتی عموی بزرگم می اومد خونه مون. می خواستم پسرش رو اذیت کنم. من ازش ۴ سال بزرگ تر بودم. می گفتم بریم بازی کنیم. من فرار می کنیم تو بیا منو بگیر. هرجوری بود می کشوندمش توی یکی از اتاق ها و تا جایی که می خورد، کتکش می زدم. اون طفلک هم می زد زیر گریه و می گفت: پسرعمو، نمی شه یه بازی دیگه بکنیم؟!

مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار 

اعتراف می کنم اول دبستان که بودم شلوارم رو خیس کردم و چون رنگ روشن داشت خیلی تابلو بود که چی کار کردم. رفتم توی دستشویی اینقدر ایستادم تا شلوارم خشک بشه بعد اومدم بیرون. دو ساعت توی دستشویی بودم داشتم شلوارم رو فوت می کردم!

مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم وقتی که بچه بودم با پسرخالم از توی حیاط خاک رو برمی داشتیم الک می کردیم آب می زدیم که گل درست شه، بعد تو قوطی های کبریت می ریختیم و می ذاشتیم خشک بشه و مثلا مهر درست شه. بعد می فروختیم و همه هم می خریدن. با پولش بستنی می خریدیم. حالا می فهمم که بخاطر دل خوشیمون می خریدن. 

مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار 

اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام ، تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!!
تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم ، چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!
مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار
اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟
دیدم بچه تحویلم نگرفت باباهه خندید
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای …
گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده
مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار
چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود … بهش اس ام اس(!) زدم گوشیتو جا گذاشتی!!!!!!!
مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار

اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! معلم اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا ، رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس ۴ – ۵ نفر شلوغو آورد بیرون  زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم !
وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن زدنم !
مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار
اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده …ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟
بیشترم به دریچه کولر شک داشتم
مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار
اعتراف می‌کنم سر فینال جام جهانی‌ تا لحظه‌ای که اسپانیا گل زد فکر می‌کردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی‌، گل هم که زد کلی‌ لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ – هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم
مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار
اعتراف می کنم وقتی داداشم دو ماهش بود خندون رفتم تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم!
بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون!
مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار
اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده
مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار
اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون…بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت….گفتم منم همینطور….گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش.. به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم

مطالب خنده دار, اعترافات خنده دار

 

حالا شما هم همین الان در قسمت نظرات اعتراف کن…
زووود…می خوایم بخندیم !

اعتـــــــرافـــــــــــ کـــــــنـــــــیــــــد

6 نظرات

  1. اعتراف میکنم… بچه که بودم یه بار از مامانم پرسیدم چجوری آدما بچه دار میشن؟؟؟؟ مامانمم گفت آرزو میکنن بچه میاد توو دامنشون!!!!!! منم یه بار جوگیر شدم آرزو کردم… وای وای وای تا چند وقت فقط گریه میکردم میگفتم خدا غلط کردم آرزو کردم… توو توهم این بودم که اگه بچه بیاد جواب مامان بابامو چی بدم… !

  2. اعتراف میکنم سالی یه بار فامیلا میریم باغ یه بار که من ۱۰ سالم بود وپسرخالم ۱۶ سالش باهم قرار گذاشتیم گودال بکنیم روشو بابرگ پر کنیم خودمونم پشت درخت قایم شیم یکی بیاد بیفته توش ما هم بخندیم . که همین کارم کردیم ولی از شانس بدمون اون ریش سفید فامیلمون که پیرم بود اومد افتاد توش انصافا عمقشم زیاد بود. پسرخالم فرار کرد من از پشت درخت پریدم زدم زیر خنده. برد تو اتاق کلی نصیحت کرد ولی یه بار دهنمو باز نکردم بهش بگم تنها نبودم.. الان ده سال میگذره بازم میترسه .هر وقت میریم باغ از اتاق بیرون نمیاد…

  3. اعتراف می کنم که: مامان بزرگ خدا بیامرزم توی ۹۵ سالگی فوت کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه می کردن. جمعیت هم زیاد بود. من و داداشم تو بغل هم داشتیم گریه می کردیم.
    اشک فراون بود و خلاصه جو گریه بود. یکهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی! این رو که گفت کل خونه رفت رو هوا… حالا خندمون قطع نمی شد!

  4. عالی- یه بار وقتی تلفن زنگ می زد دیر رسیدم سرش و از بس هل شدم بجای اینکه بگم الو بله گفتم اله بلو
    یه بارم داشتم اقامه میگفتم که یهو تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم و با صدای بلند عوض الو گفتم الله اکبر (یارو کف کرده بود)

  5. اعتراف میکنم وقتی بچه بودم وقتی میرفتم دستشویی با ترس مینشستم سر توالت فک میکردم اگه بیوفتم توش از سوراخش میوفتم چایین ومیمیرم

  6. بچه ها دستتون دردنکنه عالی بودمن اعتراف میکنم اولین باری که میخواستم باکامپیوتربازیکنم هنگ کرد منم سریع خاموش کردم داداشم اومدخودموزدم به خواب هیچی بهش نگفتم هنوزم نفهمید ه

نظر بدهید

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید